ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
211
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
بازگشت مغولان به رى و همدان و بلاد جبل بعد از رجوع تاتارهاى مغربه از آذربايجان و بلاد قفچاق و شروان - چنان كه گفتيم - اوضاع خراسان سخت برآشفته بود . در آنجا هر چند گاه يكى از اهالى بر شهرى استيلاى مىيافت . با اين همه بعد از آن ويرانى و تاراج نخستين دوباره شهرها روى به آبادانى نهاده بودند . ولى بار ديگر چنگيز خان لشكرى فرستاد تا آنچه ساخته بودند ويران كردند و آنچه فراچنگ آورده بودند به تاراج بردند . در ساوه و كاشان و قم كه در حملهء نخستين آسيب نديده بودند ، نيز چنان كردند . لشكر تاتار روى به همدان نهاد . مردم همدان از شهر برفتند و مغولان شهر را بغايت ويران كردند و تاراج نمودند ، سپس از پى مردم همدان رهسپار آذربايجان شدند و در راه هرجا رسيدند كشتند و همچنان ويران و تاراج كردند . مردم كه از دم تيغ ايشان گريخته بودند . آهنگ تبريز كردند و مغولان نيز در پيش ايشان بودند . نزد فرمانرواى آذربايجان ، ازبك بن محمد جهان پهلوان كس فرستادند و خواستند تا فراريان را تسليم كند او نيز جماعتى از ايشان را بكشت و سرهايشان را بفرستاد و باقى را به نحوى راضى كرد كه بلاد او را ترك گويند . آنان نيز از آنجا برفتند . و اللّه تعالى اعلم . وقايع آذربايجان پيش از رفتن جلال الدين به آنجا چون مغولان از بلاد قفچاق و روس بازگشتند ، طايفهاى از قفچاق كه از مغولان مىگريختند به دربند شروان رفتند . پادشاهشان در اين ايام رشيد نام داشت . از او خواستند كه در بلاد او مقام گيرند و گروگان دادند كه سر از فرمان نتابند ولى رشيد كه از آنان بيمناك بود نپذيرفت . آنگاه از او خواستند كه آنان را آذوقه دهد . رشيد موافقت كرد و طوايف قفچاق دسته - دسته مىآمدند . يكى از سرداران آن قوم نزد رشيد آمد و گفت : من مسلمانم و اين قوم آهنگ غدر دارند . زيرا دشمنان تو هستند و از او لشكر خواست تا به دفع ايشان پردازد . رشيد لشكرى در اختيار او گذاشت . او برفت و جماعتى از ايشان را بكشت . ولى آنان گفتند كه ما را سر جنگ نيست زيرا خود مملوكان شروانشاه رشيد هستيم . آن امير قفچاق با سپاه خود بازگشت . سپس خبر آوردند كه آنان از مواضع خود رفتهاند . امير قفچاقى بار ديگر لشكر از پى ايشان برد و غنايم گرفت و خلقى را نيز به قتل آورد . اين بار نيز بازگشت در حالى كه جماعتى از آنان را كه امان خواسته بودند با خود آورده بود . [ زنان و مردان قفچاق گريان با تابوتى بيامدند و گفتند : در اين تابوت پيكر فلان دوست تو است كه وصيت كرده او را نزد تو بياوريم تا هر جا خواهى او را به خاك سپارى . او نيز آن تابوت را با جماعتى از كسانى كه گرداگرد آن حركت مىكردند به شهر در آورد و به قلعهاى كه رشيد در آن بود فرا برد و بدين بهانه جمعى از قفچاق در قلعه داخل شدند . اينان آهنگ آن داشتند كه رشيد را فرو گيرند . رشيد دريافت و از در پنهانى قلعه بگريخت